![]() |
![]() |
|
| اگر تنها ترین تنها شوم،باز هم خدا هست.او جانشین همه نداشتن هاست... |
|
خیلی وقت سر درد های وحشتناکی میگیرم!انگار که این مغز داره پودر میشه. تو دنیا هیچی بد تر از سر درد نیست.بدبختانه از اونجایی که آدم متعادلی هم نیستم،سر دردم به کنار کافیه یکی هم دم پرم بچرخه بنده خدا قید دنیا و آخرتشم میزنه.سگ تر از خودم تاحالا ندیدم.چه بد؟! مردم اصولا میشینن از خوبی هاشون تعریف میکنن من از برتری هام تعریف میکنم(اعتماد بنفس رو حال میکنی؟) الان که فکرشو میکنم عصبی بودن یک امر عادی نیست که بشه راحت ازش گذشت.در مورد خودم مسئله ای که همه حتی غریبه در برخورد اول توجه زیادی بهش میکنه و ابراز نگرانی میکنه؟ گاهی هم فکر میکنن به خاطر تنفر از اوناست که اینجوری داغونم.به قول صابری:انگار که خودتو میخوری، داری خودتو خورد میکنی! آدم خیلی گستاخی ام سریعا با همه درگیر میشم و جوش می یارم،تو حرفام دم از استدلال و منطق میزنم.کوهی وقتی که بابا داشت واسه ثبت نامم تعهد می داد گفت:همیشه حق میگه و واسه گرفتن حقشم هر کاری میکنه اما لحن گستاخانه و سردی داره،دختر خشک و بی روحی جلوه میکنه و نسبت به هیچ کس هم سازش نشون نمیده.هیچ وقت هم اعتماد نمی کنه. فکر کن یک ناظم این حرفارو بزنه! یادم یک بار مجبورم کرد از یک معلم معذرت خواهی کنم،نمیدونم چرا اینقدر زورم می اومد،تا یک هفته از این کار امتناع کردم تا یک دفه جلومو گرفت:یا معذرت خواهی میکنی یا از کلاس اخراجی؟ همیشه بدم می اومد چون کوچک ترم به خاطر اشتباه یک بزرگتر مجبورم کنن مغذرت خواهی کنم.منم با نهایت سردی و بیتفاوتی(به گفته شاهدین) برای معذرت خواهی رفتم: خانم کوهی به من گفتن که از شما معذرت خواهی کنم وگرنه از کلاس اخراج میشم پس شما هم به ایشون بگید که من برای معذرت خواهی اومدم و دیگه این نکته رو هر روز به من گوش زد نکنن. من خیلی بدم نه؟ نه بد نیستم! من فقط قید همه چیز رو زدم.نسبت به همه چیز و همه کس بی تفاوت شدم دیدن یا ندیدن افراد دیگه بی طاقتم نمیکنه،گاهی هرچی فکر میکنم چقدر این فرد برام عزیز و دوستش دارم،چیزی تو درونم پیدا نمیکنم حتی نزدیک ترین کس ام. دروغ نمیگم من نسبت به مادرم هم این حس رو دارم.تعجب نکن مدت هاست که باهم نه حرف میزنیم نه کاری به کار هم داریم چرا؟ چون،در مقابل اون باید فقط بگی چشم.آدم کینه ای نیستم اما نمیدونم چرا هیچ وقت یادم نمیره که باهام چی کار کرد.من فقط تا دو روز گریه میکردم.از یک مادر بعید به خدا.اینقدر جیگرم سوخته بود که نفرین هم نمی تونستم بکنم.تا اینکه یه روز با داد و بی داد گفتم:تا حساب 7ماه شیری که بهم دادی رو صاف نکردم اسمت رومه پس هنوز بهت مدیونم اما می سپارمت به همون خدایی که دم از خداییش میزنی،مطمئن باش یک روز پاشو می خوری.اینم از نزدیک ترین کس ام میبینی.بارها سعی کردم بقبولونم دوستش دارم برام عزیز ولی هیچی که هیچی.اصلا تو دلم خبری از علاقه نیست. نمی دونم این چه جسارتی که این حرفا رو بالاخره دارم میزنم.مدتهاست رو دلم سنگینی می کرد.خیلی ها تو این مدت پشتمو خالی کردن حتی کسی که دوستش داشتم!!!اینو وقتی فهمیدم که رفت اما اینم فهمیدم که هیچ وقت درکم نکرد چون همیشه خودشو میدید و از من توقع داشت. حتی اون روزی که دیگه واسه همیشه رفت. از اون به بعد سعی کردم که دیگه بهش فکر نکنم و موفق هم شدم چون اینجوری به درسام نمیرسم،تا امشب که دیگه طاقت نیاوردم. در مورد مادرم شاید تویی که داری این متن رو می خونی از من بدت بیاد اما زود قضاوت نکن مامان من واقعا مهربون و ماه اگه به خودم ندیدم اما محبتشو به دیگران دیدم پس حاشا نمیکنم که عین گناه.اون 8سالی که دور از همه تو کشور های مختلف زندگی می کردیم از همه نظر خوشبخت بودیم به طوری که عمر حساب نکردیم،وقتی به عقب برمی گردم خیال می کنم همش یه خواب بوده من تو توهمات خودم غرق ام اما عکس ها و فیلم ها جور دیگه ادعا میکنه.از من خورده نگیر اینها حرفای دل داغون من.من خسته ام از این همه تظاهر،خسته ام از این همه خنده که می دونم دروغ،خسته ام از این همه دروغ.این حرفارو به هیچ کس نگفتم بهتر دیدم اینجا حرفامو بزنم.حداقل خودمو راحت کنم.که زندگی من مردن تدریجی بود! داشتم از سر درد ها و اعصاب داغونم میگفتم.خودم که به این نتیجه رسیدم همین تظاهر کردن ها و شاد بودن ها و بروز ندادن ها همه اینها باعث این میشه.باعث میشه اینجوری عصبی و داغون باشم چون وقتی قرار باشه حرف ها زده نشه پس جور دیگه زخم های کهنه سر باز می کنه.من تو درسام هم دارم ضربه می خورم،خیلی سعی می کنم عقب نیافتم اما برنامه ریزی هامم چپندر قیچی در می یاد تا من بخوام یاد بگیرم چطوری درس بخونم و برنامه ریزی کنم این پشتیبان فلک زدم دق میکنه.خدا حفظش کنه، خیلی باهام. این حرفارو دیشب وقتی که از بیرون اومدم نوشتم،صبح اینقدر حالم بد شد که نتونستم از جام تکون بخورم،امروز برم دکتر ببینم چه خبر؟!پس الان کاملش کردم و آپ تا بعد خوش باشید. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آذر1385ساعت 9:40 توسط جیکو |
|
|
از آخرین باری که اینجا سر زدم خیلی وقت که می گذره.زیاد دور نیست فقط یک ذره نزدیک تر از دور.
دلم واسه خیلی ها تنگ شده.دلم واسه رضا تنگ شده که دیگه اصلا خبری ازش نیست،دلم برای مهشید دوست گل و نازنینم که مدت هاست نه صدای قشنگشو شنیدم نه روی ماهشو دیدم تنگ شده،دلم برای مریم عزیزم که رفت زیارت و حالا من هر روز تنها باید راه مدرسه رو گز کنم تنگ شده،وای که چقدر دلم هوای نازنین رو کرده پاییز امسال رفاقتمون ۷ ساله شد،چه سال مقدسی! چقدر زمان زود میگذره به قول بابا علی:خنده نداره،این عمر که داره میگذره.قدر بدون بی سر و صدا راه خودشو میره،یکوقت به خودت می یای که دیگه خیلی دیر. شدم عین این پیرزن ها که یکجا میشینن و فقط بلدن نصیحت کنن. می خواستم بگم خیلی خوشحالم.دیگه کاری به کار روزگار هم ندارم.همون طور که اون کار خودشو میکنه منم سرم به کار خودم گرمه،اما حواسم هست که هیچ وقت نباید نادیدش بگیرم که زود دلش میگیره و قاطی میکنه.آخه یه بار بد پاشو خوردم. خیلی کار ها رو تعطیل کردم و چسبیدم به درس.چقدر دوست دارم زود این دو سال هم تموم بشه و از این بلا تکلیفی در بیام.صدف هم همیشه مسخره میکنه که خیال نکن خبری که خیلی زود دلت هوای مدرسه رو میکنه.اما فکرشو میکنم که می تونم کار کنم و اون رشته ای که دوست دارم رو بخونم از خوشحالی گریه ام می گیره.از بچگی آرزو داشتم بزرگ که شدم (دانشگاه که رفتم) عضو ثابت و فعال یک گروه اکتشافی باستان شناسی بزرگ باشم.انشاالله از فلسفه و منطق بگم.منطق نگاه مو عوض کرده بیشتر می فهمم،دنیا یک رنگ دیگه است تاریخ رو هم مثل همیشه دوست دارم و با عشق سر کلاسش میرم جامعه شناسی رو هم تحمل میکنم بماند که روان شناسی هم بهش اضافه شده جغرافی با اینکه از بچگی عاشقش بودم،اما امسال اینقدر از معلمش بدم اومده که با اکراه می خونمش.خانم ایکس امسال خیلی بهم بد کرد عربی،ادبیات،آرایه و تاریخ ادبیات یک معلم درس میده هر روز هفته هم باید تحملش کرد زبان هم که مثل هر سال کلاس رو هواست ریاضی رو دوست دارم.دین و زندگی هم بد دعوایی که با معلمش کردم دیگه بهم کاری نداره و ندیدم میگیره.چه جالب اما از زبان فارسی که معلمشو باید از رو هوا بقاپی که مبادا ببرنش.تازه میفهمم زبان فارسی یعنی چه؟بابا خدا خیرت بده خلاصه که مدرسه هتل.امسال مدرسه رو خیلی دوست دارم بر عکس پارسال که به زور میرفتم حالا تا خود مدرسه تک چرخ میزنم و زنگ آخر هم ماتم میگیرم.از خونه موندن لذت نمی برم چون همیشه تنهام خانواده ای نمی بینم که از بودن باهاشون لذت ببرم. چقدر حرف زدم.نمی دونم دفعه بعد که می یام اینجا کی؟ اما تا اون روز همه تون خوش و خندون باشید که خیلی حال میده خندیدن و خوش بودن شاد باشید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 آذر1385ساعت 15:16 توسط جیکو |
|
|
خسته ام خیلی خسته!
دیگه حال و حوصله ندارم.مدرسه ها هم داره شروع میشه.بی خیال همه چیز.... ای رهگذر از این ورا که رد شدی بدون صاحب این بلاگ خسته و تنهاست براش نمیشه کاری کرد جز دعا.محبتتون رو دریغ نکنید. تا بعد البته اگه بعدی هم باشه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 23:50 توسط جیکو |
|
|
سلام من برگشتم. این مدت اتفاقات زیادی افتاد،چه خوب چه بدش گذشت،اما خیلی دیر گذشت. تو این مدت خیلی چیز ها نوشتم و از خیلی ها حرف زدم که هیچ کدوم آپ نشد،چون اصلا وقت نمیشد.خلاصه اینکه از همه دوستانی که تو این مدت سر زدند سپاسگذارم و در اولین فرصت از خجالت همگی در میام . آدم ناامید از مرده هم بدتر،نذار از یک مرده هم کمتر بشی... تا زندگی رو داری زندگی کن وقت از اونی هم که فکرشو می کنی دیرتر خیلی دیرتر...و بدون یک نفر رو داری که هیچ وقت تنها ت نمیذاره ،حتی وقتی که از مرده هم بدتری! بعد مدت ها که رفتم 360 این پیام رو نازنین برام گذاشته بود. تازه می فهمم که چقدر ازش دورم! من و نازنین سالهاست که با هم دوست هستیم.درست هفت سال! دوستی مون هم از یک کتک کاری و دعوا شروع شد.هنوز که هنوز کسی باورش نمیشه ما دوتا اینقدر با هم صمیمی هستیم.می پرسی چرا؟چون منو نازنین دو تا آدم کاملا متفاوت هستیم که حتی یک نکته مشترک هم نداریم. نازنین یک دختر هنرمند (آخه گلم پیانیست) ،خانوم، مهربون و با همه جور آدم هم کنار می یاد،هیچ وقت هم کاری نمی کنه که ناراحت بشی،سرشار از احساسات و خیلی هم شیطون اما آب زیر کاه،که اگه خودش هم می گفت من این کار رو کردم باز هم به پای من تموم میشد. درست برعکس من! من یک آدم کله شق دیوونه که رک حرفشو میزنه،بدون اینکه به حال مخاطبش توجه کنه.کارش دردسر و خراب کاری که نازنین همیشه در حال ماست مالی کاراش.برعکس نازنین ظاهری سخت و بی محبتی دارم. اینم بگم نازنین کم که چه عرض کنم کلی لوس بود، اما من پررو ! سلاحش هم قهر کردن بود،اما تنها کسی که به قهر های اون توجه نمی کرد من بودم چون همیشه به همه و خودش میگفتم که از قهر کردن بدم می یاد و ترجیح میدم مشکلاتم با حرف زدن و حتی کتک کاری حل بشه که قهر خودش مشکلی رو تمام مشکلات.البته این مال بچگی ها بود! یادش بخیر از علایق نگم که بعد هفت سال فقط تو 5 نکته توافق داریم. بعد از اتمام دبستان،راهنمایی هم با هم بودیم تا اینکه دبیرستان مدرسه هامون جدا شد،کمی فاصله ایجاد شده بود اما این فاصله هیچ وقت باعث نشد ما همدیگه رو گم کنیم. دوستان زیادی داشتم و دارم اما نازنین با همه فرق میکنه. نازنین رفیق غم ها و خوشی های من بوده و هست.همیشه همه جا گفتم اینجا هم میگم :اینقدر که تو غمم حضور داشت تو خوشی ام نداشت.راست میگه هیچ وقت تنها م نگذاشت. اما حالا... برگردم به اون پیام. از نازنین خجالت می کشم،اون با تمام مشکلاتی که براش پیش اومد و هنوز که هنوز هم باهاش درگیر هیچ وقت خم به ابرو نیاورد.شاید بگی خیلی ها اینجوری اند .. آره اما این مشکل از فاجعه هم بدتر..... ولی من در مقابل سختی زندگی زیر و رو شدم.از نظر روحی بگم که 180 درجه اخلاقم عوض شد و تنهایی و گوشه گیری رو به مقاومت ترجیح دادم.اینقدر گذشت و گذشت که حتی خود نازنین هم بالاخره گفت: خیلی عوض شدی!دیگه اون نرگس سابق نیستی... من زود زمین خوردم و تلاشی برای بلند شدن نکردم ولی نازنین می خواد ثابت کنه هنوز دیر نشده ،من میتونم بلند شم،میتونم دوباره شروع کنم... تمام آرزو م اینه که بتونم رو سفیدش کنم.این حداقل کاری که میتونم به پای اون همه خوبی و معرفت خالصانه اش بریزم. خدایا.............. آمین |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 شهریور1385ساعت 10:30 توسط جیکو |
|
|
این لوحه دارای 14 سطر است که در سال 1299 خورشیدی در همدان کشف شد. اَرشامَ : خشایَ ثی یَ : وَزٌرَکَ : خ شایَ ثی یَ :خشایَ ثی یا نام : خ شایَ ثی یَ : پارسَ : آری یارَمٌنَ : خش آیَ ثی یَ ه یا : پُثٌرَ : هَخامَنیشی یَ : ثاتیی : اَرشام : خشایَ ثی یَ : اَوُ رَمَزدا: بَگَ : وَزٌرَکَ : هٌ یَ : مَثیش تَ : بَگا نام : مام : خشایَ ثی یَ م: اکوُنَ وُش : هَ وُوٌ : دَهیاوُم : پ ارسَم : مَنا : فرابَرَ : تٌ یَ : اوکارَم اووَسپَم : وَشنا : اَوُرَمَزدا هَ : ئیم آم : دَهیاوُم : دارَیامیی : مام : اَوُرَمَزدا : پا توُوٌ : اُتامَ ئیی : و ئی ثَم : اُتا : ئی مام : دَهیاوُم : تٌ یَ اَدَم : دارَیامیی : هَ وُ وٌ : پا توُوٌ ارشام، شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه در پارس، پسر آریارمن شاه، هخامنشی. ارشام شاه می گوید: اهورامزدا،خدای بزرگ،که بزرگترین خدایان(است)،مرا شاه کرد.او کشور پارس را که دارای مردم خوب و اسبان خوب(است)به من اعطا فرمود.بخواست اهورامزدا این کشور را دارم. مرا اهورا مزدا بپایاد،و خاندان مرا،و این کشور را که دارم او بپایاد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 مرداد1385ساعت 13:55 توسط جیکو |
|
|
... علی: خاتون فیلم بازنده رو دیدی؟ نرگس: نه ندیدم علی: آهان نرگس: نه هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد! علی: یاد خودم و خودت می یافتم.. نرگس: علی: خودمو جای گودرزی میبینم و تو هم حجار ای!! البته نه با این نسبت نرگس:حاجی میشه یکم بیشتر توضیح بدی،منظورم به فیلم... علی: فروتن و گودرزی هر دو حجار رو دوست دارند و گودرزی سر یک سری مسائل سیاسی کاری میکنه فروتن از ایران بره،بعد حجار و گودرزی با هم ازدواج می کنند نرگس: بیچاره علی: بعد که فروتن بر میگرده و میفهمد اینها ازدواج کردند قاطی میکنه و از اون به بعد هم حجار با گودرزی بد میشه نرگس: دختر بی جنبه علی: بمیرم براش نرگس: خوب این چه ربطی... علی: یک جا حجار به گودرزی میگه : علی: نه.گودرزی هر کاری که می کرده حجار بهش نمی خندیده و اهمیت نمی داده (همون تبسم خودمون ) علی: بعد به حجار میگه: حتی برای همین محبت های کوچیک هم باید گدایی کنم؟ نرگس: بمیرم الهی نرگس: حالا منظور؟ علی: چی ؟ نرگس: منظور از اینکه یاد خودت میافتی؟ علی: هیچی نرگس ولش کن نرگس: حاجی تو که می دونی من از حرف نصفه بدم می یاد علی: راستی من فردا برای یک هفته می رم لندن،باشه نرگس : اُه ،بله ... نرگس سعی میکنه جدی نباشه،چون اینجوری زود لو میره ،برای همین همیشه با چرت و پرت گفتن حقیقت دل شو مخفی کنه.حرف های علی رو خیلی زود تر از اینکه تموم بشه می فهمه اما یک خصلتی که داره،دوست داره مخاطب شو مجبور به زدن ادامه حرف بکنه. مریضی که شاخ و دم نمی خواد! علی هم میبینید که یک پسر احساسی و مهربان که خوب هم بلد بحث رو عوض کنه! گاهی هم حرفا ش رو با تلمیح و مثال می زنه .اینم بگم که فرد فهیمی ...پسر خاله اش نیستم که تعریف شو بکنم،اینو از بحث های جورواجوری که با هم داشتیم فهمیدم. در مورد ادامه چت هم می تونم بگم که چون حال هیچ کدوم خوب نبود نرگس هم از صرافت پیله کردن و سر به سر گذاشتن، گذشت و ترجیح داد زود تر خداحافظی کنه! اول خیلی ناراحت و عصبانی شدم،از اینکه گدایی چی ؟ اما بعد با شناختی که از خودم داشتم پشیمان شدم. بعضی ها تون منو خوب میشناسید و میدونید که ظاهر سنگ و سختی دارم و تو زدن خیلی حرف ها قدی نشون میدم. یادم یک بار با داش رضا که چت می کردیم... سر اینکه اگه قرار باشه تا 20دقیقه دیگه لال بشی دوست داری آخرین حرفی که می زنی چی باشه و به کی باشه؟ منم گفتم به سه نفر می گم که چقدر دوست شون دارم....چقدر رضا خندید: چه مرضی خوب همین الان بگو که لازم نباشه اون موقع بگی آره خنده داره اما همیشه از اینکه به یکی بگم دوست دارم اباء داشتم،چون دیده بودم حس کرده بودم که خیلی از همین آدم ها با شنیدن همین جمله اون قلب رئوف و پاک شون تبدیل به سنگ میشه!! به قول نازنین همه که مثل من نیستند،من سالهاست که تورو میشناسم می دونم که اگه محبت نمی کنی یک جور دیگه علاقه تو نشون می دی ولی خوب اینطور هم هر کسی نمی فهمه. امروز تو ماشین بعد اینکه گفتم جدا دلم تنگیده ! مریم با حالت خنده و خوشحالی مثل کاشف ای که جزیره ای کشف کرده باشه داد زد:بالاخره یکی هم پیدا شد که تو دوستش داشته باشی!!!راستش خیلی خجالت کشیدم. تو این مورد هنوز وارد گود نشده از شکست می ترسم،خیلی ضعیف شدم،خیلی همیشه شهامتی که داشتم معرف ام بود اما حالا.... نمی دونم این چه عادت بدی که ما تا یک کاری رو می خواهیم شروع کنیم،فوری به آخرش فکر میکنیم.حالا تو هر زمینه ای می خواد باشه.اینقدر فکر میکنیم و از شکست احتمالی که شاید هیچ وقت هم به وجود نیاید، می ترسیم که خواه ناخواه خودمون و افکارمون مصوب اشتباه و شکست میشه. در حالی که اگه یک کاری رو شروع کردیم آسه آسه عاقلانه پیش ببریم و با هر مشکلی پوچ نشویم و سیگنال منفی ندیم ،حتما آخر خوبی در پیش داریم و پیروز می شیم *همه چیز با هم قاطی شد،اصلا نفهمیدم،اومدم چی بگم! خوب فکر کنم دیگه به نوشته های بی سر و ته من عادت کرده باشید.شرمنده ما اینیم دیگه خوب و بدش بالاخره قلمم اینجوری نمی مونه خوب میشه. تا بعد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 20:48 توسط جیکو |
|
من برگشتم. این چند روز مشرف به یک سفر غیر منتظره شدم.به عبارتی صبح از خواب بلند شدیم،گفتند: آماده شو بریم شمال (رشت) !! خوب بود؛خوش گذشت.جای دوستان خالی بود. قبل هر چیز از دوستانی که سر زدند و نظر دادند و دوستانی که سر زدند و ما رو از نظرات خودشون دریغ کردند سپاسگذارم. من تونستم بعد از مدتی ترجمه یک سری از کتیبه های تخت جمشید را به ترتیب قدمت جمع آوری و طبقه بندی کنم.دوست دارم از این به بعد ترجمه این کتیبه ها را اینجا بذارم.امیدوارم به عنوان اولین قدم مفید باشه. لوحه ی زرین آریارَمُن شاهنشاه هخامنشی این لوحه تا کنون قدیمی ترین کتیبه از خط میخی پارسی باستان است که در سال 1299 خورشیدی در همدان کشف شده. َ آری یا رَمٌنَ : خشایَ ثی یَ : وَزٌرَکَ :خشایَث ئی یَ : خشایَ ثی یا نام : خشایَ ثی یَ : پارسا : چیش پَ ئیش : خشایَ ثی یَ هَ یا : پُثٌرَ : هَخامَنیش هُ یا : نَپا : ثاتیی : آری یارَمٌنَ : خشایَ ثی یَ : ئی یَم : دَهیاوُش : پارسا : تٌ یَ : اَدَم : دارَیا میی : هٌ یَ : اووَسپا : اومَرتی یا : مَنا : بَگَ : وَزٌرَکَ : اَوُرَمَزدا : فرابَرَ : وَشنا : اَوُ رَمَز داهَ : اَدَم : خشایَ ثی یَ : ئی یَم : د هیاوُش : اَمیی : ثاتیی : آری یا رَمٌنَ : َ خشایَ ثی یَ : اَوُرَمَزدا : مَنا : اوپَستا : بَرَتوُ وٌ آریارمن شاه بزرگ، شاه شاهان،شاه در پارس،پسر چیش پیش شاه،نوه ی هخامنش.آریارمن شاه می گوید: این کشور پارس که من دارم،دارای اسبان خوب و مردان خوب (است). خدای بزرگ اهورامزدا (آنرا) به من اعطا فرمود.بخواست اهورمزدا من شاه در این کشور هستم.آریارمن شاه می گوید: اهورامزدا به من یاری فرماید! خوشحال میشم نظر تون رو در مورد این کار بدونم... تا بعد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 مرداد1385ساعت 15:4 توسط جیکو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
خداوندا به آنکس که دوست می داری بچشان که عشق از زندگی کردن برتر است و به آنکس که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن هم از عشق برتر است.
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 |
| پیوندها |
|
دنیا2روزه خیابان یکطرفه تاریخ ایران باستان خبرگزاری میراث فرهنگی سازمان میراث فرهنگی مرودشت مهد تمدن کهن پارس دکتر شریعتی عاشقانه های نرگس دستنویس جهانی که در آن زندگی میکنیم... |
|
RSS
|